وقتی نیما کوچکتر بود- قسمت اول

این مکالمه برمی گردد به وقتی که نیما ۷ سال داشت و کلاس دوم بود.
بابک : نیما ، می دونی عمو دوست داره؟
نیما : آره عمویی 🙂
بابک : فکر می کنی چرا دوست دارم؟
نیما : چون بچه خوبی هستم ، درسم رو می خونم ، نمره هام ۲۰ میشه .
بابک : یعنی اگه نمره هات بد بشه ، مثلا ۷ بشی من نباید دوست داشته باشم.
نیما : نه دیگه
بابک : چه ربطی داره ، من همیشه دوست دارم ، حتی اگه صفر بشی
نیما : یعنی چی؟ نه خیرم ، قبول نیست.
بابک : آخه من برای اینکه دوست داشته باشم که به کارنامه ات نگاه نمی کنم که. 🙂
نیما : نمی دونم، واقعاً ؟ 🙂

در مورد این مکالمه باهاتون حرف دارم به زودی…

۲۲ اسفند ۱۳۹۱
بابک تاواتاو

 

1 Comment

  1. مریم گفت:

    چه عموی مهربونی !!!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.